سرگذشت یک اسیر
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

ترکم نکن

ترکم نکن

باید فراموش کرد

همه‌چیز فراموش می‌شود

و در حال خاموش شدن است.

باید فراموش کرد

زمان سو‍ءتفاهم‌ها را

و زمان از دست رفته را

یعنی که باید

فراموش کرد این ساعت‌ها را

که گاه زخم می‌زنند

با ضربه‌های چرا

به قلب سعادت ما

ترکم نکن

من به تو تقدیم خواهم کرد

مرواریدهای باران را

که از کشورهایی رسیده‌اند

که در آن‌ها باران نمی‌بارد

من زمین را خواهم کند

تا بعد از مرگم

که جسم ترا بپوشانم

با لباس نور و طلا

من سرزمینی خواهم ساخت

که در آن عشق شاه باشد

که در آن عشق قانون باشد

و در آن تو سلطان‌ باشی

ترکم نکن.......Jacques Brel

NE ME QUITTE PAS

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸ - asireh  |لینک به نوشته

ماسک

روزی که برام از آفریقای جنوبی اون ماسک بومی رو آوردی ، یادمه که گفتی توی حفره خالی چشماش نگاه نکن. بومی های اونجا  عقیده دارن نگاه کردن تو چشمای این ماسک، جدایی میاره.

سالهاست که تو نیستی و من هنوزم که هنوزه به حفره خالی چشمای این ماسک آفریقایی جرات نگاه کردن ندارم.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸ - asireh  |لینک به نوشته

 

اون روزا که دِل بود
دِل پر حوصله بود
انتظار دیدنت
پشت هر پنجره بود

اون روزا که دله بود
دل پر حوصله بود
نامه های خط خطیم
همه از رو گله بود

اون روزا که دله بود
دل پر حوصله بود


دستمالای گره بسته

پرِ نعنا ؛ دسته دسته
توی خاکِ باغچه هامون
بوی ریحون ریشه بسته

گرامافونای بوقی
شعر عشقی و فروغی
گوله گوله اشک می ریختیم
پشت خنده دروغی
یادته؟
یادته گفتی صدام کن
توی خلوت تو شلوغی

اون روزا که دله بود
دل پر حوصله بود
نامه های خط خطیم
همه از رو گله بود ...محمد صالح علا

اعصاب این زندگی رو ندارم


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٧ - asireh  |لینک به نوشته

فرستاده

مرا فرستاده است
 بی آنکه مادرم از یک نسیم نظر کرده
 بارور شده باشد
 بی هاله ای از نور
 بر فراز سرم
 مرا فرستاد و گفت
 عاشق شو ....رویا زرین

 


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٧ - asireh  |لینک به نوشته

با تو بودن

من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب های غرببت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن ....سهیلی


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٧ - asireh  |لینک به نوشته

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد....امین پور

 


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٧ - asireh  |لینک به نوشته

یادداشت های گم شده

پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟.....قیصر امین پور


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧ - asireh  |لینک به نوشته

نامت را بنویسم؟

دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!

حالا از خودت می پرسم! ایا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،
آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،
یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟
پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟
کبوتر ِ باز برده ی من!...یغما گلرویی


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ - asireh  |لینک به نوشته

هر جا دلم بخواهد

چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی
 خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری
 با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بیفتم کنار تو
 بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است
 باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
 دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب......

هر جا دلم بخواهد من دست می برم
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت
 وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار .....اخوان


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - asireh  |لینک به نوشته